خرید بک لینک
آخرین فریاد ها را زد و به خواب رفت وجودی که نمیتوانست خودش را انسان بنامد پتو را بغل گرفت، نزدیک صبح بود پاهایش را دراز کرد..خورد به نامه هایی که نوشته بود ولی هیچوقت خوانده نمیشدند انگار دوباره داستا

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 19:11

خط میزنم اسم خودم را جلوی تخته سیاه زندگی خط میزنم و تمام نمیشوم خط میزنم و هنوز هستم و به خطخطی هایم نگاه میکنم آینده را میخوانم مرور میکنم هر لحظه، هرکجا چند شبی است نخوابیده ام خواب را نیز خط زده

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

اتاق کاملا سفید با رنگ رگ هایم ست روزها به این فکر میکنم که چرا اتاق پرده ندارد و یادم میرود و شب به این را میفهمم که چون اتاق من پنجره ندارد و یادم میرود و صبح دوباره.... در میان تمام سفیدی ها یک لی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

نوبت به ما که رسید سهم ها ، ترس معنی شدند سهم ما شد ترس از آینده ترس از روزگار ترس از رفیق ترس از همه چیز نوبت به ما که رسید معلم تا خودکارش را درآورد نمره بدهد زنگ خورد و گفت برای جلسه بعد زنگ خورد و

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

قدم میزنم باید برگردم اما راه برگشت را نمیدانم باید برگردم اینجا جای من نیست هوایش، هوای من نیست رنگ آسمانش، رنگ دل من نیست قدم میزنم در کوچه پس کوچه های عشق در خیابان های یک طرفه که هزار بار رفته ام

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

حال که تمام شده است

حال که بیرون آمدم از این تکرار تکراری

دلتنگ ابتدایش هستم

آن روزهای سخت

آمدن تو

شروع کار

نفرین هایی به زندگی

اما دلخوش به بودن تو

حتی روزهای رفتنت

حتی روزهای سخت تر

دلتنگم

کاش میشد همیشه در آن حلقه تکرار میماندم...

ای کاش ...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

به دنیا آمدیم.. دنیایی که همه آن را جای خوبی میدانستند...در واقع آن زمان تنها جای ممکن برای زندگی بود..! نمیدانم..شاید هم بود.. اما این دنیا برای من و مطمئنم خیلی های دیگر، شبیه زندان بود و هست و خواه

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

آخرین باری که در جنون بودم کی بود؟ دیشب؟ پریشیب؟ یا سه سال پیش؟؟ که دیدم هوا گرم بود راس ساعت 12 ناقوس مرگ به صدا در آمد و تا به خودم آمدم دیدم در میدان شهر جلوی طناب دار ایستاده ام کی بود کی بود که ب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

یک سری برنامه ها روی کامپیوتر هست، که حتی بعد از حذف نیز ردپایی از آنها باقی میماند یک سری چیزها در زندگی هست که هر چقدر هم بگذرد باز هم تو نمیتوانی آنها را فراموش کنی.. هر چقدر هم میخواهی آدم جدیدی ش

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

باران میبارید؟؟

چه فرقی داشت..؟! در دل من که میبارید...

هوا گرفته بود؟؟

چه فرقی داشت..؟ دل من که گرفته بود...

خسته بودم

از بس برق ها می آمد

و میرفت

از اینکه وسط راه بودم

به شیرینی پایان نگاه میکردم

به تلخی شروع

خسته بودم

دو دل

تنها

در جنون همیشگی ام

سوالی پرسیدم

جوابش را نگفتی

اما فهمیدم..

خون من چه آبی بود :)

آقای ربات...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

من خوبم..باور کن:) فقط سرجلسه امتحان یه لحظه مکث کردم تا اسمم یادم بیاد...اسمم چی بود؟!! یادمه تو خوب بلد بودی صداش کنی.. من خوبم...باور کن... وقت برگشتن همون راهی که ما دوتایی با هم رفتیمو یک نفره بر

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:50

صفحه بندی